07136476172 - 09172030360 [email protected]

 

همدردی یکی از اصول اخلاقی ارزشمند و اجتماعی در گونه انسانی می باشد. به ما در تشکیل روابط دوستی، و دوری کردن از خشونت و درک موقعیت های نامطلوب دیگران مثل همدردی با سیل زدگان و یا یک دوست غمگین که نزدیکان خود را از دست داده، کمک می کند. اما هنگام این احساس ارزشمند در مغز ما چه می گذرد؟

آیا علوم اعصاب می تواند توضیحی برای آن داشته باشد؟

در 13 سپتامبر سال 1848 طی تصادفی که در جاده راه آهن در اثر یک انفجار رخ داد، یک میله آهنی در داخل جمجمه شخصی به نام Phineas Gage 25 ساله فرو رفت. او در اثر این تصادف جان خود را از دست نداد و 12 سال دیگر نیز زنده ماند.

اما در مغز او تغییراتی رخ داده بود. در واقع هویت و  شخصیت Gage عوض شده و به شخصی بی ملاحظه و گستاخ تبدیل شده بود.

پزشک معالج گیج او را اینگونه توصیف می کرد: او افراطی، هتاک و دمدمی مزاج شده. در حالیکه قبلا به مقدسات احترام می گذاشت، در حال حاضر به آن ها ناسزا می گوید. هم چنین اگر نصیحتی با امیال او مغایرت داشته باشد، کاملا نسبت به آن بی صبری و خودداری می ورزد. اطرافیان او اظهار می کنند که “او دیگر Gage نیست”.

اگرچه کلمه “همدردی” در آن زمان هنوز ابداع نشده بود اما این تصادف ثابت کرد که به اشتراک گذاشتن احساسات و اهمیت داشتن دیگران، ریشه عمیقی در مغز انسان دارد.

صد سال پس از آن ماجرا، با استفاده از تصاویر MRI، محققان مشخص کردند که میله آهنی در قسمتی از مغز نفوذ کرده بود که Ventromedial prefrontal cortex نامیده می شود.

Simon Baron-Cohen، پروفسور روان شناس در دانشگاه کمبریج انگلستان، در کتاب خود تحت عنوان Zero Degrees of Empathy، پایه های عصبی این اتفاق را توضیح می دهد. طبق گفته های او Ventromedial prefrontal cortex  یکی از 10 ناحیه مغز است که در مدارهای عصبی درگیر در “همدردی” نقش دارند. در گیج، آسیب به قسمتی از این مدارهای عصبی باعث شده بود که او در احساس و ابراز همدردی ناتوان بماند.

در این مقاله، ما به قسمت های دیگری از مغز می پردازیم که در ایجاد احساس همدردی نقش کلیدی دارند.

 

مدارهای عصبی درگیر در احساس “همدردی”

 

همان طور که پروفسور Cohen در کتاب خود ذکر می کند، حداقل 10 ناحیه در مغز وجود دارد که باعث ایجاد این احساس می شود. با پیشرفت تکنولوژی اسکن های مغزی، مشخص شده که بسیاری از این نواحی نه تنها هنگامی که شخص احساسی را تجربه می کند فعال می شوند، بلکه همین نواحی هنگام دیدن احساسات دیگران نیز فعال می شوند.

Medial Prefrontal Cortex در واقع مرکز ارتباطات اجتماعی در مغز ما می باشد. همانطور که پروفسور کوهن توضیح می دهد قسمت dorsal این ناحیه (MPFC)، نشان داده شده که در فکر کردن در مورد افکار و  احساسات دیگران بسیار اهمیت دارد. در حالیکه قسمت ventral این ناحیه (MPFC) بیشتر هنگامی فعال است که انسان بیشتر به تفکر درباره خودش می پردازد.

vMPFC همچنین ممکن است نقش های دیگری نیز داشته باشد. Antonio Damasio، در دانشگاه Lowa، پیشنهاد می کند که این ناحیه از مغز به عنوان یک بانک احساسی عمل می کند که ارزش های احساسی را ذخیره کرده و آن را به فعالیت های ویژه ای مرتبط می کند.

 برای مثال، اگر به تصاویری که احساسات ما را برانگیخته می کنند و خشن هستند، نگاه کنیم، vMPFC در مغز ما فعال شده و باعث تغییرات فیزیولوژیکی مانند ضربان قلب می شود. اما Damasio نشان داد که بیمارانی که این ناحیه از مغز آن ها آسیب دیده، واکنش کمتری به این تصاویر نشان می دهند.

مدار عصبی دیگری که در “همدردی تاثیر گذار استFrontal Gyrus   Inferior می باشد. مطالعات نشان داده است که بیمارانی که این قسمت از مغز آن ها جراحت دیده در تشخیص احساسات دیگران از روی چهره آن ها دچار مشکل هستند.

بعلاوه، محققان دریافتند که ارتباط معنی داری بین نمره افراد در پرسشنامه “همدردی” (empathy quotient) و فعالیت Inferior Frontal Gyrus وجود دارد.

همانند IFG، آمیگدال نیز در تشخیص بیان احساسات از طریق چهره، درگیر می باشد. آمیگدال بخش کلیدی دستگاه لیمبیک است که در یادگیری احساسی نقش مهمی را ایفا می کند. مطالعه بر روی یک بیمار عصبی نشان می دهد که آسیب به آمیگدال می تواند باعث ناتوانی در تشخیص احساس ترس، در دیگران شود.

از سوی دیگر سلول های عصبی در بخش Caudal Anterior Cingulate Cortex، توسط fMRI نشان داده شده، به اندازه تجربه احساس درد توسط شخص، دیدن درد دیگران، سلول های این ناحیه را فعال می کند. همچنین Anterior Insula نیز در این شرایط فعال می شود. هر دوی این نواحی به ما کمک می کنند که خود را جای دیگران گذاشته و بتوانیم احساسات آن ها درک کنیم.

The Right Tempoparietal Junction، همانطور که پروفسور Baron-Cohen در کتاب خود توضیح می دهد، ناحیه ای از مغز است که در پروسه ای دخالت دارد که فیلسوفان از آن به نام “تئوری مغز” یاد میکنند.

طی آزمایشاتی مشخص شده که آسیب به این ناحیه به افراد حس عجیبی می دهد که آن ها احساس می کنند شخصی در اتاق وجود دارد درحالیکه وجود ندارد.

در کنار این ساختار یعنی RTPJ، ناحیه ای وجود دارد که Posterior Superior Temporal Sulcus نامیده می شود. این ناحیه ما را قادر می سازد که بتوانیم مسیر نگاه شخص دیگری را دنبال کنیم. ناحیه ای دیگری که در این احساس بسیار اهمیت دارد Somatosensory Cortex می باشد.

در نهایت، احساس همدردی در آسیب به نورون های آینه ای، از بین می رود.

 

پازل های حل نشده در مورد احساس همدردی

 

یکی از سوالاتی که در این زمیته وجود دارد این است که چرا دوقولوهای یکسان در احساس همدردی با یکدیگر تفاوت دارند. جواب این سوال ممکن است در تجربیات متفاوت آن ها در جامعه یا رفتار متفاوت خانواده با آن ها باشد.

اما کماکان علارغم تحقیقات و پیشرفت های زیادی که در این زمینه شده، هنوز درباره تفاوت های فردی سوالات زیادی وجود دارد.

 

چگونه می توانیم احساس همدردی را بهبود بخشیم؟

 

همانطور که تاریخ به ما درس داده، فقدان احساس همدردی در مورد اشخاصی که بسیار متفاوت از ما هستند، گاهی می تواند به جنگ و جنایت منجر شود که مغایر با اصول انسانی ماست.

اما، خبر خوب این است که” همدردی” احساسی است که می توانیم آن را یاد بگیریم.

یک مطالعه اخیر نشان داد که فقط تعداد کمی بر هم کنش با اعضای یک گروه که ما به صورت تیپیکال آن ها را غریبه می دانیم، باعث راه اندازی سیستم یادگیری ما در مغز و افزایش پاسخ همدردی برای افرادی شود که به نظر برای ما ناآشنا یا غریبه هستند.

یکی از راه های دیگر خواندن رمان های تخیلی می باشد. مطالعات نشان داده که تخیل، تصورات ما را تقویت کرده تا حدی که همانطور که در تصاویرfMRI  دیده می شود، آن دسته از مردم که رمان های تخیلی بیشتری می خوانند، در تست های ارزیابی “همدردی” نمرات بیشتری هم دریافت می کنند.

پروفسور Baron-Cohen معتقد است که در مدارس می توان برنامه ای برای کودکان تدارک دید و به آن ها حس همدردی را یاد داد.

او از تجربه خود در مورد آشنایی با دو نفر که برای همه ما نمونه بارز ایجاد همدردی هستند، می گوید:  

“دو زن اسرائیلی و فلسطینی که نزدیکان آن ها به دست دشمن کشته شده، دست در دست یکدیگر داده و مرکز خیریه ای را برای کودکان فلسطینی و اسرائیلی راه اندازی کرده اند. قطعا در این مرکز کودکان یاد می گیرند که دیدگاه دیگری علاوه بر دشمن شمرن افرادی که با ما مخالف هستند وجود دارد. آن ها یاد می گیرند که افراد دشمن نیز احساس خطر می کنند و اگر در بزرگسالی، اختلاف نظر را تجربه کنند، سعی در حل آن به شیوه ای آرام و تاثیر گذار می کنند.”